![]() |
![]() |
|
| سکوتم رابه باران هدیه کردم |
|
کوچۀ دختران چشم آبی، پسران سیاه پیراهن بیوه زن های منتشر در باد، کودکان نشسته بر روزن
بوی باروت، کوچۀ بن بست... انفجاری مهیب در پیش است دست و پا می زند کسی در باد؛ می شود باغ، چشمۀ سوزن مرد، بی آنکه اعتراض کند، مرگ را می پذیرد و فردا خبر تازۀ محل این است: اعترافات سادۀ یک زن
با کمال فروتنی فردا، آسمان را به خانه مهمان کن! آسمان را بیار و در گوشش بزن آن قدر تا سحر شیون،
تا مگر خواب دیر سال اش را، بشکنی با صدای رنگینت آفتابی که هست، تکلیفِ آسمان را نمی کند روشن
چای و قلیان و قهوه و تریاک... تو خودت را تباه خواهی کرد شوکران و شکر چه خواهد کرد؟ من خودم راضی ام به این مردن!
من خودم را به دار خواهم زد، در همین کوچه... کوچۀ بن بست تو کمک کن فقط که برخیزم و... تقاص مرا بگیر از من! ** |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 14 توسط جواهری پور |
|
|
کاش میفهمیدم چراوقتی ما آدما مادرزاد غم وغصه داریم
علت بارش شدیدوناگهانی این همه دردوناراحتی چیه ازکجا میادازکجا............ بریدم بی گمان آنشب که دنیاآمدم آسمان هم مثل من افسرده بود...... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 اسفند1390ساعت 12 توسط جواهری پور |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 بهمن1390ساعت 18 توسط جواهری پور |
|
+ قصیدهبتا تا زار چون تو دلبرستم بتن عود و بسینه مجمرستم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 دی1390ساعت 14 توسط جواهری پور |
|
|
زنی را می شناسم من که شوق بال و پر دارد ولی از بس که پُر شور است دو صد بیم از سفر دارد... زنی را می شناسم من که در یک گوشه ی خانه میان شستن و پختن درون آشپزخانه سرود عشق می خواند نگاهش ساده و تنهاست صدایش خسته و محزون امیدش در ته فرداست... ... زنی را می شناسم من که می گوید پشیمان است چرا دل را به او بسته کجا او لایق آنست؟ زنی هم زیر لب گوید گریزانم از این خانه ولی از خود چنین پرسد چه کس موهای طفلم را پس از من می زند شانه؟ زنی آبستن درد است زنی نوزاد غم دارد زنی می گرید و گوید به سینه شیر کم دارد.. زنی با تار تنهایی لباس تور می بافد زنی در کنج تاریکی نماز نور می خواند.. زنی خو کرده با زنجیر زنی مانوس با زندان تمام سهم او اینست: نگاه سرد زندانبان! زنی را می شناسم من که می میرد ز یک تحقیر ولی آواز می خواند که این است بازی تقدیر.. زنی با فقر می سازد زنی با اشک می خوابد زنی با حسرت و حیرت گناهش را نمی داند.. زنی واریس پایش را زنی درد نهانش را زمردم می کند مخفی که یک باره نگویندش چه بد بختی چه بد بختی! زنی را می شناسم من که شعرش بوی غم دارد ولی می خندد و گوید که دنیا پیچ و خم دارد.. زنی را می شناسم من که هر شب کودکانش را به شعر و قصه می خواند اگر چه درد جانکاهی درون سینه اش دارد زنی می ترسد از رفتن که او شمعی ست در خانه اگر بیرون رود از در چه تاریک است این خانه! زنی شرمنده از کودک کنار سفره ی خالی که ای طفلم بخواب امشب بخواب آری و من تکرار خواهم کرد سرود لایی لالایی.. زنی را می شناسم من که رنگ دامنش زرد است شب و روزش شده گریه که او نازای پردرد است! زنی را می شناسم من که نای رفتنش رفته قدم هایش همه خسته دلش در زیر پاهایش زند فریاد که: بسه زنی را می شناسم من که با شیطان نفس خود هزاران بار جنگیده و چون فاتح شده آخر به بدنامی بد کاران تمسخر وار خندیده! زنی آواز می خواند زنی خاموش می ماند زنی حتی شبانگاهان میان کوچه می ماند زنی در کار چون مرد است به دستش تاول درد است ز بس که رنج و غم دارد فراموشش شده دیگر جنینی در شکم دارد زنی در بستر مرگ است زنی نزدیکی مرگ است سراغش را که می گیرد؟ نمی دانم، نمی دانم شبی در بستری کوچک زنی آهسته می میرد زنی هم انتقامش را زمردی هرزه می گیرد زنی را می شناسم من ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 دی1390ساعت 15 توسط جواهری پور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
در رفاقت باوفابودن شرط مردانگیست
ورنه بایک استخوان صدسگ رفیقت میشود |
|
RSS
|